تبلیغات
نیلوفری - داستان های حکایت آموز
نیلوفری
عاشقی که معشوقش اون سر دنیاس

بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 20 آبان 1388

بی انصافها
مرد صورتش را به زحمت از لای پهنها بالا می کشید. فشاری که سرش به گردنش می آورد باعث می شد که جای خراش های روی گردنش شروع کند به تیر کشیدن. لب های نازکش آنقدر غرق خون بود که ورمش را هر کس می فهمید. پاهایش را به طویله میخ کوب کرده بودند. آنقدر سردش بود که درد پایش را حس نمی کرد. آنقدر با سگک کمربند به پشتش کوبیده بودند که نای بلند شدن را از او بگیرد. مرد برای اولین بار در زندگی اش داشت گریه میکرد. کسی در محل گریه او را نشنیده بود. سعی می کرد خودش را تا در طویله بکشد، اما پاهایش توان این کار را به او نمی داد. صورتش خسته و مأیوس بود. داشت زیر لب چیزی زمزمه می کرد، کسی نمی دانست او چه می گوید. تمام بدنش بوی گند می داد. آن بی انصافها روی تن نحیفش خراب کاری کرده بودند ولی این نسبت به دردی که می کشید چیزی نبود. مرد همچنان گریه می کرد، این کار همچنان ادامه داشت، چند باری از حال میرفت و وقتی به هوش می آمد باز گریه می کرد. چندی گذشت تا مردم محل تن نیمه جانش را پیدا کردند. توی محل غوغایی بود. هر کس حرفی می زد، یکی فحش می داد، یکی ناله، یکی هم نفرین می کرد. با هر زحمتی مرد را از طویله بیرون آوردند. مرد با چشم این سو و آن سو را می گشت، انگار دنبال چیزی می گشت یا چیزی را می خواست. یکی از اهالی محل داد زد: اینجاست، اینجاست، پیدایش کردم. آن جلو سی متری طویله جسد بیجان و عریان زنش افتاده بود. در حالی که به او بی رحمانه تجاوز شده بود. مرد می گریست نه برای درد خود نه برای مرگ همسرش بلکه برای آن بی انصاف ها می گریست که برای مقداری پول این کار را با او کرده بودند.




طبقه بندی: داستان های حکایت آموز، 
ارسال توسط پارادایس عاشق
آرشیو مطالب
نظر سنجی
کدام تیم مورد علاقه شماست؟








صفحات جانبی
امکانات جانبی
blogskin