تبلیغات
نیلوفری - داستان های حکایت آموز
نیلوفری
عاشقی که معشوقش اون سر دنیاس

بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 20 آبان 1388

عقاب
مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. جوجه عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟
همسایه اش پاسخ داد: این عقاب است، سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب پیر در دل می گفت: خوش بحالش.




طبقه بندی: داستان های حکایت آموز، 
ارسال توسط پارادایس عاشق
آرشیو مطالب
نظر سنجی
کدام تیم مورد علاقه شماست؟








صفحات جانبی
امکانات جانبی
blogskin