تبلیغات
نیلوفری - داستان های حکایت آموز
نیلوفری
عاشقی که معشوقش اون سر دنیاس

بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 23 آبان 1388

خدا
در تعطیلات كریسمس، در یك بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برایش كفش و یك دست لباس گرمكن خرید. آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد. تعطیلات شاد و خوشی برایت آرزو می کنم. پسرك سرش را بالا آورد، نگاهی به او كرد و پرسید: خانم شما خدا هستید؟!
زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یكی از بندگان او هستم.
پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتی دارید.




طبقه بندی: داستان های حکایت آموز، 
ارسال توسط پارادایس عاشق
آرشیو مطالب
نظر سنجی
کدام تیم مورد علاقه شماست؟








صفحات جانبی
امکانات جانبی
blogskin