تبلیغات
نیلوفری - شهامت گذشتن از گردو ها
نیلوفری
عاشقی که معشوقش اون سر دنیاس

بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 20 آذر 1388

حکایت میکنند که روزی مرد ثروتمندی سبدی بزرگ را پر از گردو کرد

آنرا پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد،

سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت :

این سبد گردو را هدیه می دهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید دو

هر کدام یک گردو بردارید.

به اندازه همه اهالی گردو در این سبد است و به همه مردم می رسد.

مرد ثروتمند این را گفت و رفت.

مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی یکی از داخل سبد گردو برداشتند.

پسر بچه  باهوشی هم در صف ایستاد.

اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد.

به این ترتیب هر کسی یک گردو بر میداشت و پی کار خود می رفت.

مردی که خیلی احساس زرنگی میکرد با خود گفت:

نوبت من که رسید دو تا گردو بر میدارم و فرار میکنم.

در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی رسد.

او چنین کرد و دو گردو بر داشت و در لابه لای جمعیت گم شد.

سر انجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را

از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت:

من از همان اول گردو نمی خواستم

این سبد ارزشی بیشتر از تمام گردوها دارد

این را گفت و با خوشحالی راهی منزل شد.

 

خیلی ها دلشان را به گردو بازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست

و ارزش بیشتری دارد سبدی است که این گردو ها در آن جمع شده اند

 

بسیاری اوقات در زندگی گردو ها آنقدر انسان را به خود سرگرم می کنند که فرد اصلا" متوجه نمی شود :

به خاطر لجاجت ویا یکدندگی و کله شقی و تعصب بیجا و خودخواهی فردی و گروهی

در حال از دست دادن سبد نگه دارنده گردوهاست

 

و وقتی سبد از هم می پاشد و گردوها روی زمین ولو می شوند

و هر کدام به سویی می روند،

تازه می فهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیین کننده بوده است.




برچسب ها: شهامت گذشتن از گردو ها،
ارسال توسط آرام
آرشیو مطالب
نظر سنجی
کدام تیم مورد علاقه شماست؟








صفحات جانبی
امکانات جانبی
blogskin